تبليغاتX
شعر های اما نه شعر

شعر های اما نه شعر


 

 

 

دوشنبه 1388/02/14

تردید

باز هم غربت راه ،باز هم شعر سپید

رمقی نیست ببین، این منم اون نا امید

خنده رفته ز برم، پیش خود دربه درم

معرفت نیست بدان تو که را خواهی دید

زندگی در گذر است این جهان هم فانی است

باید اندر پی دوست همچو پروانه پرید

بهر جاوید شدن مثل یک افسانه

خوب می باید شد،یا که شد زشت و پلید

خوبی امروز بد است، روشنی چشم زند

ظلمت و تاریکی به شد از هر چه سپید

نور خانه رفته یا که کمرنگ شده

شادیم ظاهری است پر شدم از تردید

سوی دیدار خدا،با نمازو به دعا

چه کنم من تدبیر که دل از تو پوسید

هادی ای بیچاره،ای ز دل آواره

بحر دیدار خدا این سخن تازه رسید

مانع دیدن من هر زمان تردید است

با امید فردا دور کن این تردید

نوشته شده در  ساعت 22:55  توسط هادی  | 


پنجشنبه 1388/01/27

عاشقانه

الا که ذکر لبت این ترانه می خواند

به هر زمان خوش و جاودانه می خواند

نسیم صبح ازل اینچنین به من آموخت

که بیقرارم و ذکرم شبانه می خواند

کسی که ز دلم باز پس زد و رفت

ببین چگونه دلم را نشانه می خواند

همان که روز نخست از پی ام نظر ننمود

ببین چگونه مرا بی بهانه می خواند

کذشت عمر من از برای دیداری

کنون که خسته شده نامه می خواند

جواب نامه ام از اوشنیده ام لیکن

به دل گواه ندارم عاشقانه می خواند

تمام گفته هادی ز روی تجربه است

که این چنین سخنی شاعرانه می خواند

 

نوشته شده در  ساعت 23:4  توسط هادی  | 


چهارشنبه 1388/01/19

کاش می شد

کاش می شد بیکرانها را کشید

              کاش می شدحرفهایش را کشید

کاش می شد ازبرای کوی دوست

              رنگهای مهربانی را کشید

کاش می شدهمچو یک کودک نشست

             بر لب حوضی و نقاشی کشید

کی گذشت این کودکی از پیش ما

           کاش می شد لحظه هایش را کشید

کاش می شدمثل چشمه رود وآب

          جنب وجوش وهای وهویش را کشید

بی تفاوت از کنار درد ورنج

         کاش می شد شور و شوقی را کشید

کاش می شد تا همیشه تا ابد

            روزگار شاد وخندان را کشید

کاش می شد مثل یک ماهی درون تنگ آب

              همدمی را آن بر شیشه کشید

         مثل هادی و غم تنهائیش

        کاش می شدیار را پیشش کشید

نوشته شده در  ساعت 22:52  توسط هادی  | 


سه شنبه 1387/07/23

واسه اعمالش.....

تا حالا شده ببيني يكي از غصه مي خنده؟

يا يكي توي يه جمعي واسه تنهاييش مي خنده؟

نه بگو شده ببيني كه يكي يه گوشه تنها

بيقرار و غرق در خود زير لب همش مي خنده؟

من نمي فهمم چرا يك نفر هر روز اينجوري

هي براي روز رفته توي اين دنيا مي خنده؟

تو به من بگو مي فهمي كه چرا اون يه نفر

هميشه براي كاراش واسه اعمالش مي خنده؟

آخه اين چه روزگاره كه براي ما مياد پيش

تو ديدي جووني رو كه از روي شادي مي خنده؟

نميدونم اين جووني چرا هيچ وفا نداره

يا اگه وفايي داره چرا هي به ما مي خنده؟

نميدونم كه مي فهمه حرفهامو يا نمي فهمه

يا ميگه اينا يه شعره و داره به من مي خنده؟

اگه خوب ببيني مي فهمي يه روز اون يه نفر

هاديه كه داره به زندگي و كاراش ميخنده...........

نوشته شده در  ساعت 23:55  توسط هادی  | 


سه شنبه 1387/07/23

سلام

سلام ،سلام به تو ،دوست قديمي يا شايد يه دوست جديد باشي كه براي بار اول كه مياي اين وبلاگ رو بخوني. راستش رو بخواين روزي كه اين وبلاگ رو ساختم ميخواستم فقط شعرهامو اين تو بنويسم اما الان فكر ميكنم بهتره هر از گاهي مطلبي رو هم براتون بنويسم.

نميدونم شماهايي كه به اينجا سر ميزنين چند سالتونه اما من حرفهام براي جووناي هم سن و سال خودمه اگه شماها از اين نوشته ها خوشتون نمياد يا با سن و سال شما نميخونه بايد منو ببخشين.......

راستش تو سن و سال ما جوونا خيلي وقت ها يعني تقريبا هميشه احساس جاي عقل رو ميگيره و يه تصميم هايي مي گيريم كه به روز نكشيده پشيمون مي شيم ، خوب اين از نظر من يه خصوصيت اين نسله حالا خوب يا بد من نميدونم تصميم با شماست .

اما از ما كه تجربه احساسيمون كم نيست يك نصيحت به شماها :يادتون باشه هميشه قبل از تصميم يك دقيقه به موضوع مورد نظر حالا هر موضوعي فكر كنيم اونم با توجه به شرايط الآن و شرايطي كه فكر مي كنيم آينده برامون به وجود مياد.

اينجوري شايد(شايد)كمتر نگران پشيمون شدن باشيم و به روح بزرگ انسانيمون كمتر آسيب برسه،شايد اين يه توصيه خوب باشه : يادمه يه جاي تو يه كتاب خوندم كه در مورد هر موضوعي كه ميخوايم تصميم بگيريم بهتره هم احساسي و هم عقلاني بهش فكر كنيم و هر وقت احساس و عقل با هم به درست بودن كار راي دادن اون رو انتخاب كنيم.

فكر كنم اينطوري بهتر باشه.اما وقتي به نتيجه مشترك نرسيديم بهتره از يك راهنما يا يك نفر كه قبلا تجربه كرده استفاده كنيم و مشورت رو سر لوحه كارامون قرار دهيم .

خوب نميدونم مطلب نوشتنم چطوره.. لطفا حتما نظر بدين،اگه خوب نيست بگين تا فقط شعر هامو اينجا بذارم .ممنونم از همه شما كه تا آخرش رو خوندين.

با آرزوي خوشبختي واسه همتون. موفق باشيد

نوشته شده در  ساعت 23:51  توسط هادی  | 


جمعه 1387/07/12

خودسری

    

        باز در دل شور و حالي دیگر است

             گوئيا حال و هوايي دیگر است

              شور بر پاست در هر جاي دل

           همچو يك ديوانه گشته باز دل

         باز هم يك خاطره هرچند تلخ

          يادي از دوران شاد و خوب دل

            مثل يك سوهان شده بر روح من

          مي خراشد هم تن و هم روح من

        گر كه مي دانستم اينگونه بود پايان كار

          يا به اينجا ميرسيدم روزگار

           اين كه من تنها و او بر گرد يار

           من بمانم با غم و او بيخيال

         نه؛ نميكردم هرگز اين چنين

       تا كه حالم اين بود روزم چنين

        گر كه پيري گويدت پندي به گوش

         مشورت را دار هميشه به دوش

           اين سخن بشنو تو از من اي جوان

        خودسري كاري نكرده در جهان

      عاقبت روزي به حرفم مي رسي

     آن چنان كه من رسيده ام به آن

        حال خود داني صلاح كار خويش

           خودسري يا مشورت را پيش پيش

          اين كه هادي ميزند اين حرف ها

        چون نصيحت نه به هم دردي بخوان

     چون كشيدم اينچنين در روزگار

        خوش ندارم تا ببينم بحر تو اين روزگار

                                                 

نوشته شده در  ساعت 1:34  توسط هادی  | 


چهارشنبه 1387/07/03

یارم

                        

به همراه تو اي جاويد يارم

به هر راهي روم اميد وارم

كنم من آرزو هر جا كه باشي

به ياد ما و هر دم شاد باشي

به دوراني كه بودم همره تو

نديدم درد و غصه در ره تو

ولي اينك جدا گشتيم و تنها

تو رفتي سوي خويش و من به صحرا

بديدم زندگي از پيش بدتر

بيامد بر سرم هر لحظه بدتر

ولي در دل هنوز هم هست اميدي

تو بر من دادي آن دوران اميدي

به چشمان نگه كردي و گفتي

بدان مرده به است از نا اميدي

هنوزم زنگ گوشم جمله توست

هنوزم زندگانيم از سر توست

هنوزم هادي با حرف تو زنده است

كه اميدش به ديدار تو بسته است

 

                  

نوشته شده در  ساعت 23:34  توسط هادی  | 


جمعه 1387/06/29

خوب ديگه داره تموم ميشه امشب اولين شب احياست خيلي زود تموم شد نه!!!!!!!!

نميدونم چي بگم امشب ميخوام برم كه اگه بشه مثه هميشه بازم يه فرصت ديگه بخوام.

ميدونم اون كه فرصت ميده، هميشه همين جور بوده اما آيا من ميتونم فرصت طلب باشم؟

يا بازم...............

خوب ديگه اينا حرفاي دلم بود اين شعرم در باره شب قدره از من هم نيست

اميد وارم موفق باشين همتووووووون.

 

                                 

راستی امشب شب ضربت خوردن  امام علی (ع)هم هست

 

باز امشب حق صدايم كرده است

وارد مهمان سرايم كرده است

با همه نقصي كه در من بوده است

باز هم او دعوتم بنموده است

ميهماني شد شروع اي عاشقان

نور حق كرده طلوع اي عاشقان

باز مولا سفره داري مي كند

دعوت از عبد فراري مي كند

دوستان آييد تا نجوا كنيم

محفل عشاق را بر پا كنيم

با خداي خود مناجاتي كنيم

با امام خود ملاقاتي كنيم

نيمه شب ها ناله و آوا كنيم

شايد آن گمگشته را پيدا كنيم

بسته ام من با دلم عهدي دگر

تا ببينم چهره مهدي دگر

بارالها تشنه را شهدي بده

اذن يك دم روئيت مهدي بده

ميهمانت آمده در باز كن

ميهمان داري خود آغاز كن

السلام اي ميهماني خدا

ماه خوب و آسماني خدا

السلام اي روزه داران السلام

عاشقان مخلص ماه صيام

 

 

نوشته شده در  ساعت 12:38  توسط هادی  | 


سه شنبه 1387/06/26

شاید

شايد كه رسيده ام به پايان شايد

                   در طول مسير بي پايان شايد

ديگر راهي براي رفتن نيست

                  شايد به مسير بيراه رفتم شايد

شايد به خيال خود تمامم اين بار

                 يا منتظر خزانم شايد

شايد كه به گوشه اي نشستم در خود

              يا در خود خود بيقرارم شايد

ديگر به چنين خسته اميدي نيست

              يا در پي يك نشانه هستم شايد

در كلبه دل پنجره بازي نيست

             يا پنجره اي در دل ما نيست شايد

انگار كه بيقرار است اين دل

             نه؛ منتظر بهارست شايد

مشغول شده ذهن به هر كاري

            اما نه به فكر خود گمانم شايد

هادي كه ندانست چه بگذشت اينجا

             تو خوب ببين بفهمي شايد

 

خوب سلام ميكنم به همه اونايي كه ميان وب منو ميخونن

اسم نميبرم آخه ممكنه كسي از قلم بيفته و با عث ناراحتي بشه

دوستان عزيزم ياران هميشگي هادي،ما رمضون به نيمه رسيد حواستون بود چگونه گذشت؟؟؟؟؟

تونستيم با خدا آشتي كنيم باز!!!!!!!!!!!

نميدونم اما اين ما رمضون يه جور ديگه بوده واسه من

خيلي احساس آرامش ميكنم

گفتم نيمه رمضون ميدونيد كه ميلاد سومين امامون،اما م حسن (ع). اين عيدو به همتون تبريك مي گم

تا پايان ماه رمضون چيزي نمونده يادتون نره دعا كنين واسه همه و من با آرزوي موفقيت واسه همتون

 

نوشته شده در  ساعت 3:23  توسط هادی  | 


دوشنبه 1387/06/25

بازی ها

جهان، جهان پر از هرج ومرج و بازي ها

همه بدور همند گرم بازي ها

تو خود به نگاهي درون آينه ها

ببين چگونه شدي محو بازي ها

نه اين زمان كه همه عصر ها بودند

كنار همدگر وگرم بازي ها

به كودكي تو شدي شاد و خرم از

تمام قرار و مدار بازي ها

كنون نظاره نما دور و برت

ببين كه خسته شدي از تمام بازي ها

چو روز شد تمام بازي هم

دوباره روز نو و شروع بازي ها

به فكر خسته من نمي رسد چيزي

كه هاديم شده است غرق بازي ها

نوشته شده در  ساعت 1:16  توسط هادی  | 


درباره ي من

خوب همونطور که از شعرا معلومه اسمم هادیه. راستی همه شعرا رو هم خودم واسه دلم گفتم
امید وارم خوشتون بیاد
 

پست الکترونيک

نوشته هاي سابق

هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته چهارم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387

موضوع مطالب
لينک دوستان

بصیران هاست فروش هاست با دومین رایگان
eshgh-khaki
فریاد بی صدا
ديوونه ي شعر
داداش مصطفي
زگهواره تا گور دانش بجوي
دختر باران
حسنا
عشق زندگي مي آفريند
دل نوشته داداشي ها (حسام و اميد)
شعرهاي من
ميلاد(شعر و داستان)
عاشقانه هاي امين(life for eden)
سلام عشق........
وبلاگ مریم و داداشش نبینی ضرر کردی!!!
هادی و غزل های زیباش
اینم یه وبلاگ که شعراش حرف نداره(سیما نوذری)

قالب از

www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين