باز هم غربت راه ،باز هم شعر سپید
رمقی نیست ببین، این منم اون نا امید
خنده رفته ز برم، پیش خود دربه درم
معرفت نیست بدان تو که را خواهی دید
زندگی در گذر است این جهان هم فانی است
باید اندر پی دوست همچو پروانه پرید
بهر جاوید شدن مثل یک افسانه
خوب می باید شد،یا که شد زشت و پلید
خوبی امروز بد است، روشنی چشم زند
ظلمت و تاریکی به شد از هر چه سپید
نور خانه رفته یا که کمرنگ شده
شادیم ظاهری است پر شدم از تردید
سوی دیدار خدا،با نمازو به دعا
چه کنم من تدبیر که دل از تو پوسید
هادی ای بیچاره،ای ز دل آواره
بحر دیدار خدا این سخن تازه رسید
مانع دیدن من هر زمان تردید است
با امید فردا دور کن این تردید
_files/1222550179ana_fagarazi_18.jpg)







